تبليغاتX
عشق من چيروك
اس ام اس شب یلدا

چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم!

مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم!

از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما

تا خرخره خورده,چاق و چلّـه شده ایم!

 **

محفل آریائی تان طلائی ٬ دلهایتان دریائی

شادیهایتان یلدائی ٬ پیشاپیش مبارک باد این شب اهورائی . . .

**

قیمت پماد سوختگی شب یلدا(چله)خیلی خیلی بالا میره.

اگه نگرفتی زود تر بخرش شاید هندوانه ای که گرفتی سفید در بیاد هااا

اون وقت لازمت میشه!!!

**

تو خوبی!
تو بهترینی!
تو تکی!
.
.
.
اینم از هندونه شب یلدات. بذارشون تو یخچال خنک شه !  یلدا مبارک!
**

بیا ای دل کمی وارونه گردیم , برای هم بیا دیوونه گردیم , شب یلدا شده نزدیک ای دوست

, برای هم بیا هندونه گردیم . شب یلدا مبارک

**

حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد.

. .

چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده, جوجه هاتو شمردی!؟

**

 توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند

زودتر صبح بشه هم هستی ؟

 **

 شادیتون ۱۰۰ شب یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما

یلدا مبارک . .

 روی گل شما به سرخی انار , شب شما به شیرینی هندوانه , خندتون مانند پسته و

عمرتون به بلندی یلدا . شب یلدا مبارک . . .

**

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

می دونین فرق بین زن ورادیو چیه؟
:

هردو هرچی دلشون بخواد می گن ولی هیچی نمی خوان بشنوند

میدونی فرق و شباهت روز پدر با روز مادر چیه؟
...
فرقش اینه که روز مادر همه طلا فروشیها شلوغه ،‌روز پدر جوراب فروشیا!!!!!! .....

ولی شباهتشون اینه که هر دو از جیب بابا میره.

فرق باتری با مادر زن در چیست ؟
.
باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!!!

 میدونی تفاوت شهرداری با صداوسیما چیه؟!
.
ولی آشغال جمع میکنه و دومی آشغال پخش میکنه…

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

دو دوست با پای پیاده از جاده ­ای عبور می کردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد.

 دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد. نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوست من جان مرا نجات داد.

 دوستش با تعجب از او پریسد: بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنها صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را بر روی صخره حک می کنی؟

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم....

زندگی چون گل سرخ پر از خار ، پر از عطر ، پر از برگ لطیف ، یادمان باشد اگر گل چیدیم ، عطر و خار و گل و گلبرگ همه همسایه دیوار به دیوار همند!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

دوستت ندارم به اندازه ی اقيانوس،چون يه روز تموم ميشه .

 دوستت ندارم به اندازه ی خورشيد،چون غروب ميکنه .

 دوستت دارم به اندازه ی روت که هيچوقت کم نميشه !

میخوام رو سنگها بنویسم دلم برات تنگ شده

اونوقت آرزو میکنم یکی از اون سنگها بخوره تو سرت

تا بفهمی که دل تنگی چقدر درد داره

اگر آسمون بيفته ، اگر زمين بلرزه ، اگر خورشيد سياه شه ،

 اگر ماه به دو نيم شه ، اگر دريا صحرا شه . . . . . . . . . .

 بدبخت داره قيامت ميشه ،  نشستی اس ام اس می خونی !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی،

 که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

گنجشک

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مجتبي فدائي  |