تبليغاتX
عشق من چيروك

دوستت ندارم به اندازه ی اقيانوس،چون يه روز تموم ميشه .

 دوستت ندارم به اندازه ی خورشيد،چون غروب ميکنه .

 دوستت دارم به اندازه ی روت که هيچوقت کم نميشه !

میخوام رو سنگها بنویسم دلم برات تنگ شده

اونوقت آرزو میکنم یکی از اون سنگها بخوره تو سرت

تا بفهمی که دل تنگی چقدر درد داره

اگر آسمون بيفته ، اگر زمين بلرزه ، اگر خورشيد سياه شه ،

 اگر ماه به دو نيم شه ، اگر دريا صحرا شه . . . . . . . . . .

 بدبخت داره قيامت ميشه ،  نشستی اس ام اس می خونی !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی،

 که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

گنجشک

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط هادی ربیعی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مجتبي فدائي  | 

انسان ها هرگز شکست نمی خورند بلکه تلاش خود را متوقف می کنند .

به خدا نگو که مشکل بزرگی دارم به مشکل بگو که خدایی بزرگ دارم .

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط مجتبي فدائي  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مجتبي فدائي  | 

هفته ی معلم هفته ی عشق و ایثار به تمام معلمین عزیز تبریک عرض می کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط مجتبي فدائي  | 

همیشه گورستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز

عشق یعنی :

چون خورشید، تابیدن بر شب های دوست و چون برف ،ذوب شدن بر غم های دوست

چند روزی یوسف از جرم زلیخا گرچه زندان می رود

یوسف زهرا ببین از جرم ما حبس ابد گردیده است

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مجتبي فدائي  |